عبدالله مستوفى

171

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

بيست روز بيشتر بعيد نداريم و من ميخواهم عيد نوروز را كه مصادف با روز اول صفر 1325 است ، طهران باشم . مشاور الممالك يك تلگراف هم براى مطالبهء جواب درخواست مرخصى من فرستاد . با كمال تعجب باز هم جوابى نرسيد و ما همه در حيرتيم كه سبب اين نرسيدن جواب چيست ؟ زيرا در آن روزها هيچكس از مركز اجازه نميخواست و همين كه رئيس هيئت اجازه ميداد ، كارمندان سفارت بهرجا و هرقدر كه ميخواستند ميتوانستند از مرخصى استفاده كنند . شايد اين اولين كاغذ و تلگرافى بود كه راجع بمرخصى اعضاى خارج ايران بوزارت خارجه رسيده بود و اين كار هم به خواهش خودم شد . زيرا فكر كردم ديگر دولت مشروطه شده و بايد همه چيزش در تحت قاعده درآيد . در حقوق ادارى خوانده بودم كه اجازهء مرخصى با مركز وزارتخانه‌هاست ، بايد يكوقتى اين رسم معمول شود ، چه بهتر از اين‌كه شروع آن از من شده باشد . خلاصه ، تا هيجدهم اسفند صبر كرديم ، بازهم جوابى نرسيد و اين دوازده روز باقيمانده همينقدر بود كه من در راه باشم . مشاور الممالك از نرسيدن جواب بيشتر از من عصبانى است ، بالاخره در اين روز به من گفت : « من بمسئوليت خود مرخصى و اجازهء مسافرت به تو مىدهم و تلگرافى در اين باب نوشته فرستاد و من حركت كردم . در راه ورود من بانزلى با روز آفتاب بسيار خوبى تصادف كرد . ميرزا مهديخان منصور الممالك كماكان در گمرك است ، با كمك ايشان درشكه‌اى كه صبحى از راه خمام مسافر آورده بود و ميخواست برشت برود ، گير آورديم . بدون عبور از مرداب و قايق‌سوارى ، از راه خمام يكسر به شهر رشت آمدم . به مجرد ورود ، درشكه‌اى براى تهران گرفته فردا صبح راه افتادم . هوا تاريك شده بود كه به ايستگاه قبل از رستم‌آباد رسيدم ولى در آنجا نمانده بوسيلهء تلفن برستم‌آباد خبر كردم شام تدارك كنند . سه از شب گذشته برستم‌آباد وارد شدم . تحويل عيد يكساعت ديگر سال تحويل ميشد ، ناصر خان مهمانخانه‌دار ، دو ميز متصل بهم براى من تدارك ديده ، چلو و پلو با دو سه رنگ خورش و ماهى و مرغ و پنير و پونه و نقل و سبزى و هفت‌سين همه چيز روى ميز حاضر است . يك مشربهء بزرگ آب نيم‌گرم آورد ، من سرم را شستم و از كسالت راه بيرون آمده در پشت ميز نشستم . در همين لحظه صداى تفنگ ناصر خان كه تحويل سال را باهل ده خبر ميداد ، از دم پنجرهء اطاق مجاور بلند گرديد و ناصر خان آمد به من تبريك عيد گفت . بعد از دو سال ، اين سفرهء ايرانى ، اگرچه تنها بودم خيلى به من خوش آمد . دست لاف عيدى بناصر خان دادم ، بعد از شام خوابيدم ، صبح حركت كردم ، از قزوين گذشته اول شب بكوندج رسيدم ، چون وسائل حركت موجود نبود ، شب را در آنجا بسربرده فردا صبح هم تا شب در راه بودم ، نيمساعت از غروب گذشته سر سرچشمه پياده و بازارچهء سرچشمه و كوچهء مسجد كوچكه را پيموده وارد خانه شدم .